کوروش نفسمکوروش نفسم، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

قشنگ ترین نفس دنیا

اولین خریدها برای وروجکم - بهار 1391

فرشته کوچولویی که از آسمون اومدی تو خونه کوچیک ما ، اولین باری که دیدمت فقط یه نقطه بودی ، یه نقطه سفید کوچولو توی یه صفحه سیاه، یه نقطه آغاز ، آغاز زندگی تو ، آغاز زندگی دوباره برای ما شدی. ...
15 ارديبهشت 1391

سوغاتی کربلا برای عروسکم - بهار 1391

سلام عزیزدلم ، عمرم  ببخشید که زیاد نمی تونم بیام و برات مطلب بنویسم 2 روز پیش مادرجون و پدرجون از کربلا اومدند و من و بابایی 2 روز از صبح تا شب اونجا بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و کلی هم سوغات خوشکل گیرمان آمد . از همه مهمتر مادرجون برای تو عزیزم یک سجاده کوچولوی خیلی خوشکل آورده بودند که دستشون درد نکنه . عزیز مامان همان شب پنجشنبه ( 2 روز پیش ) احساس کردم عروسک مامان تو یه تکانی خوردی ولی خیلی کم بود نمی دانم خیال بود یا واقعی ، میدونم که اگر بخواهی نی نی زرنگی باشی توی این ماه باید تکان بخوری و دل من و بابایی را آب کنی ، خلاصه از اون شب تا الان مدام دقت می کنم شاید این خیال واقعی بشه و دوباره تو تکان بخوری عز...
15 ارديبهشت 1391

عید 1391

عیدت مبارک عزیزم ، نفسم ، گلم بهار 1391 نفس مامان عیدت مبارک ایشااله زودتر بدنیا بیایی و با هم سر سفره هفت سین بشینیم و عید بگیریم ( انشااله ) این روزها کمی شیطنت میکنی و یه کاری میکنی که مامانی و بابایی که خیلی دلشون می خواست بروند میهمانی نتوانند بروند چون شما آمده بودی یه طرف دل مامان و جمع شده بودی و مامان هم نمی توانست زیاد حرکت کنه ، حتی سینا و عمه لیلا هم که عصر آمدند دنبالمون که برویم پارک بازم شما تکان نخوردی و بابایی هم گفتش که ما نمی آییم ، حالا نمیدونم قربونت برم چی شده بود که اینجوری شدی و کلی مامان را ترساندی بگذریم که اصلا دیروز توی مد رفتن بیرون از خانه نبودی انشااله دفعات بعدی . ...
5 فروردين 1391

با تو شروع میکنم - اسفند ماه 1390

با تو شروع میکنم با تو به ناز میرسم با تو که در بر منی ، من به نیاز میرسم با تو شروع میکنم ، با تو تمام می شوم با تو به انتهای خود وصل مدام می شوم سلام گلم دو روز قبل با بابایی رفتیم آزمایشگاه برای آزمایش خون و فردای اون روز رفتیم تا جواب آزمایش را بگیریم وقتی دیدم مثبت هست ، از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شده بود و بابایی تقریبا شوک زده بود و باورش نمیشد که دیگه بابا شده و . . . .   وقتی رفتم دکتر خانم دکتر بهم گفتش می خواستیش منم با کلی ذوق مثل اینکه سرسفره عقد باشم گفتم بله خانم دکتر هم کلی ازم خندید شکر خدا مامانی از موقعی که خبر آمدنت را متوجه شدم قدمت خوبه و مامانی ن...
28 اسفند 1390

شروع نوشتن خاطرات عروسک کوچولوی من - اسفند 1390

بهشت زندگیم دوستت دارم سلام عروسک مامان ، سلام نفسم  ازموقعی که تصمیم گرفتم که عضو این وبلاگ بشم خیلی حرفها داشتم که بزنم ولی الان نمیدونم واقعا ازکجا باید شروع کنم . . . خوب از اینجا شروع می کنم که تو نی نی من الان تقریبا ١ ماهه که وارد زندگی ما شدی یعنی توی شکم من هستی بخاطر همین تصمیم گرفتم که خاطرات بارداری و بدنیا آمدنت را تا آنجا که خدا بخواهد برات ثبت کنم تا خاطرات قشنگت را فراموش نکنم ، خیلی خیلی دوستت دارم و هرروز و هر لحظه دلم میخواد زودتر بدنیا بیایی تا اون صورت ماهت را ببینم . برام فرقی نداره که دختر باشی یا پسر فقط و فقط دوست دارم سالم باشی عزیزم .   برایت آرزو دارم که نور ناز...
19 اسفند 1390