در دل با نی نی
این روزها خیلی باهات درد و دل میکنم ، خیلی بیرون میبرمت طوری که همه میگن مامانی هیچوقت خونه نیست ، این روزها خیلی برات شعر می خونم ، خیلی برات کتاب میخرم و میخونم . . .
این روزها وقتی با اون انگشهای کوچولوت توی شکم میکشی دلم میخواست انگشتات را بگیرم و ببوسم و روی صورتم بچسبونمش . . .
این روزها دکتر بهم همش تاکید میکنه که سرکار نرم و فکر تو باشم عمیقا به این موضوع فکر میکنم البته ساعت کاریم را کمتر کردم ولی به زودی هم کارم را ترک می کنم . . .
این روزها خیلی منتظرتم ، خیلی عاشقتم ، خیلی آرزو دارم زودتر ببینمت و بچلونمت و ببوسمت . . .
این روزها بابایی خیلی ساکت شده ، همش داره به شکم من نگاه میکنه ، همش داره در مورد حالمون ازم میپرسه ، همش نگرانم هست ، همش میبرتمت هرجای شیراز که غذاخوری خوب باشه و منم از فرصت استفاده میکنم ولی نگرانش هستم . . .
این روزها . . . این روزها . . . نمیگذره تا آبان بشه و تو را تو اون روزها ببینم .


در دل با نی نی
